تبليغاتX
از راه دور تو را می پرستم ای قبله ی امید من... ۩●••▪·the love·▪••●۩


+ تاریخ یکشنبه سوم آبان 1388 | ساعت13:30 | نویسنده پسر ته تغاری |


این وبلاگ مدت هاست هک شده بود دوستان.حالا دوباره دست خودم هست.محمد ویکتور

به زودی برمیگردم


+ تاریخ جمعه سوم مهر 1388 | ساعت21:27 | نویسنده پسر ته تغاری |


سلام طاهره وبلاگی که برام نظر داده بودی حوندم بد تر داغون شدم دوریت منو داغون کرده بود وبلاگ رختکن منو داغون کرده بود حالا اینم نشونم دادی؟؟؟ کی برات اس ام اس میزنه؟؟ از صدای کی متنفری با وجود این همه فاصله ؟؟؟اینا همش خودت نوشته بودی.دیگه کم کم...دارم ازت نا امید میشم


+ تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | ساعت12:45 | نویسنده پسر ته تغاری |


سلام.چقدر بده آدم یکی رو دوست داشته باشه اما ببینه طرفش داره بهش خیانت میکنه دارم دق میکنم


+ تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 | ساعت19:19 | نویسنده پسر ته تغاری |


 

·´¯`·. اول به نام عشق و خداي عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ .·´¯`·

 

با اينکه مي دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم تقدیم به آخرین آمیدم

 
 
 
 
 

+ تاریخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | ساعت23:8 | نویسنده پسر ته تغاری |


شاخه گل خشکیده

 

 

 

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید....

بقیه در ادامه مطلب...


ادامــه مطلــب

+ تاریخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | ساعت11:54 | نویسنده پسر ته تغاری |


گرچه میدونم الان دستات توی دستای یکی دیگس اما سوگند میخورم هنوز دوستت دارم عیدت مبارک 

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک،

شاخه های شسته،باران خورده،پاک

اسمان ابی و ابر سپید،

برگ های سبز بید،

عطر نرگس ،رقص باد،

نغمه شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشتها،

خوش به حال دانه ها و سبزه


+ تاریخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 | ساعت11:25 | نویسنده پسر ته تغاری |


شبنم قلی خانی می نویسد:

http://www.gholikhani.com/images/LargePics/Misc_12.jpg

 

شبنم قلي خاني-پله ها  رو دو تا يكي پايين رفت آنقدر عجله داشت كه منتظر آسانسور نموند وقتي تو ماشين نشست و استارت زد،اول از همه يه نفس عميق كشيد، حس كرد هوا تا انتهاي قلبش مي ره، و انگار يه بار ديگه پيش خودش تو به كرد خدايا غلط كردم، بار آخرمه: ساعت ماشين چهار و ربع رو نشون مي داد، پيش خودش فكر كرد خوبه، حميد تا ساعت 5 وقت داره. همه چيزو مرتب كنه.

اولين باروناي پاييزي شروع شده بود و پري باز هم پيش خودش فكر كرد چرا بيشتر مردم چتر مشكلي دارن؟چتراي رنگي رو زير بارون هميشه دوست داشت صداي موبايلش اونو از حال خودش بيرون آورد،sms حميد بود: عزيزم كي گفته كه حرفاي عاشقونه آدمو هوايي مي كنه؟ من مي گم اين حرفا آدمو زنده مي كنه، پري دوستت دارم اين ترافيك لعنتي تمومي نداشت فقط كافي بود چند قطره بارون بباره اونوقت ترافيك بي بهانه شروع مي‌شد، ولي براي اين وقتاي پري خوب بود مي تونست ديرتر برسه خونه و تو راه با خودش خلوت كنه...

ادامه مطلب را بخوانید...


ادامــه مطلــب

+ تاریخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | ساعت10:28 | نویسنده پسر ته تغاری |


هر کی این داستان کوتاه عاشقانه رو نخونه نصف عمرش بر فناس.خیلی قشنگه

قدر فرصت ها را بدانید!!!!!!

فقط 18 سال داشت اما اخرین روزهای عمرش را می گذراند

او بیماری نا علاجی داشت وآخرین روز های عمرش را در کنار مادرش

در خانه میگذراند.اصلا از رایانه جدا نمی شد.

یک روز دلش هوای گردش کرد.به بازار رفت و در حالی که به مغازه ها

نگاه می کرد,یک مغازه سی دی فروشی توجه اش را جلب کرد

در داخل مغازه دختر فروشنده ای پشت پیشخوان نشسته بود

او درست همان دختر رویاهایش بود.وارد مغازه شد و وقتی دختر فروشنده

برای کمک به طرفش آمد,....

بقیه در ادامه مطلب...

 


ادامــه مطلــب

+ تاریخ جمعه شانزدهم اسفند 1387 | ساعت10:52 | نویسنده پسر ته تغاری |


 

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجای راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی

اون کسی نبود که منو بزاره بره

ادمه بدی میمونه به نثار دلت

به نثار دلت نزدی غم رقم نه

تو رفتی گرفتم زانوی غم بغل من

یاد میاد بهم میگفتی عوض نشو

حالا چی شده که میگی میرم از دست تو

نمی تونم و نمیمونم هر جایی که از تو خبری باشه

برو دیگه خواهشآ بس کن

 

از جاده گذر میکنی منو نمیبینی

دیونه شدم بگو چرا پیشم نمی شینی

با رفتن تو شب از ستاره دور و خالی

از خنده ی من نمونده چیزی و نگاری

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجای راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی

 

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی و نموندی دلم نمیخواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجای راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم از این تنهایی


+ تاریخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 | ساعت20:50 | نویسنده پسر ته تغاری |


 نوشته شده توسط دختر گیس بریده:

 

وقتي بچه بودم هميشه پدرم اين شعرو واسه من مي خوند.منم ميشستم زار زار گريه مي کردم.اون ميدونست دوسش دارم ولي هيچوقت بهش نمي گفتم.
قُد بودم....
وقتي مي خوند قلبم تيکه تيکه مي شد.
يه روزي داشت مي رفت مسافرت.منو بغل کرد و شروع کرد به خوندن...
منم شروع کردم به گريه کردن...
بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونه هاش تا اشکامو نبينه...
چقدر زود گذشت....
حالا بخونين چي خوند واسه دخترش....!

دخترم دنيا محل گذره.....                هر کي اومد ميره و مسافره
دخترم زندگي شيرينه ولي....                      چشماتو تا وا کني مي گذره
دخترم تو راحت جون مني......                 توي رگ هاي طلب خون مني
دخترم تو باغ رنگين بهار......        گل من لاله ي گلدون مني 
دخترم چشماتو وا کن ببيني              اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره             از خدا و زندگي بي خبره
دخترم آسمون آبيه شهر           وقتي روشن از ستاره ها مي شه
از بابا براي تو غصه مي گم                دلت از هر چي غمه رها مي شه.......
صبح زود پنجره رو چو وا کني           رو لبانت گل خنده وا مي شه
صبح زود پنجره رو چو وا کني                رو لبانت گل خنده وا مي شه
دخترم چشماتو وا کن ببيني          اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره               از خدا و زندگي بي خبره
دخترم خوب نگاه کن تو باغچه را                  رقص پروانه رو با گلها ببين
جيک جيک گنجشکا رو روي درخت               عکسشون تو آينه و آبا ببين
اگه پاک شد دل تو مثل اونا               تو دلاي پاکشون خدا ببين
اگه پاک شد دل تو مثل اونا                تو دلاي پاکشون خدا ببين
دخترم چشماتو وا کن ببيني             اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره            از خدا و زندگي بي خبره


+ تاریخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 | ساعت12:28 | نویسنده پسر ته تغاری |


حضرت محمد (ص):برادرم جبرئیل پیوسته سفارش زنان را به من می نمود تا جایی که من گمان کردم ،مرد حق ندارد به همسرش حتّی اُف بگوید ، آنگاه بمن گفت : ای محمد! در رفتار با زنان از خدا بترسید ، ... زیرا آنان بخاطر آنکه خود را در اختیار شما قرار می دهند و فرزندان شما را در رحم شان حمل نموده و دشواری وضع حمل را تحمّل می کنند ، حق بزرگی به گردن شما دارند . پس با آنان مهربان باشید و دلهای آنان را با رفتار خوبتان پاکیزه کنید تا تحمّل زندگی کردن در کنار شما را داشته باشند" * .

...چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟


يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهمزمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان

آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:



خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد

كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟



مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم از تو می‌خواهم جاده‌ای بين کاليفرنيا و هاوايی

بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از

جانب خدای متعال ندا آمدکه:



ای بنده‌ی من! من ترا بخاطر وفاداری‌ات بسياردوست

می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی

انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هيچ ميدانی ‌که بايد ته

اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان

و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌ای اينها را می‌توانم انجام

بدهم! اما آيا نمی‌توانی آرزوی ديگری بکنی؟


مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:


اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن

بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه

چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟



صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:

ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟


+ تاریخ پنجشنبه دهم بهمن 1387 | ساعت17:16 | نویسنده پسر ته تغاری |


 

 

 

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟

 با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...

گفتم به خاطر هیچ کس

 پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز

 پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

 


+ تاریخ شنبه پنجم بهمن 1387 | ساعت12:54 | نویسنده پسر ته تغاری |


روی عكس كلیك كنید(سایز واقعی)

 

 

 

 

روی عكس كلیك كنید(سایز واقعی)


بقیه در ادامه مطلب...

 

 


ادامــه مطلــب

+ تاریخ جمعه چهارم بهمن 1387 | ساعت18:1 | نویسنده پسر ته تغاری |


داستان کوتاه عاشقانه(دنیا)


نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون

بقیه داستان در ادامه مطلب...


ادامــه مطلــب

+ تاریخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387 | ساعت13:4 | نویسنده پسر ته تغاری |